به سايت تفريحي خوش آمديد

خواص خوراكي ها ، بيماري ها و درمان آنها ، زندگي نامه شعرا ، حكايات ، اشعار ، دانلود ، دانستني ها ، جملات روحيه بخش

تصاوير تصادفي

1.jpg

اطلاعات کاربر


IP شما
38.107.179.241

مرورگر شما
مرورگر ناشناس
سیستم عامل شما
سیستم عامل ناشناس

ماجرای گدای کور
رای کاربران: / 9
ضعیفعالی 
متفرقه - داستان
1388/06/09 ساعت 10:28:48

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت ، فقط چند سکه در داخل کلاه بود ، او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد : امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده jila13 در تاریخ 1390/09/02 ساعت 08:34:06
بهتره به جاي كلمه ي كور از نابينا استفاده كنيم. نابينا ها اصلا از شنيدن كلمه ي كور خوششون نمياد دوست عزيز  
 
پاسخ مديريت: 
باسلام 
حق با شماست ،‌ اصلاح ميشود 
موفق باشيد

نویسنده sh.gh 34 در تاریخ 1390/04/10 ساعت 17:19:35
خیلی جالب بود.بغض گلویم را گرفت.خدا راشکر.که من بینا هستم.
نام شما / ایمیل شما

بعد>

كامپيوتر و اينترنت

سيستم مديريت محتوا
مقالات
آمار سایت

Get our toolbar!