به سایت تفریحی خوش آمدید

خواص خوراكي ها ، بيماري ها و درمان آنها ، زندگي نامه شعرا ، حكايات ، اشعار ، دانلود ، دانستني ها ، جملات روحيه بخش

تصاوير تصادفي

2.jpg

اطلاعات کاربر


IP شما
54.198.103.13

مرورگر شما
مرورگر ناشناس
سیستم عامل شما
سیستم عامل ناشناس

جک و طنز قسمت چهاردهم
رای کاربران: / 0
ضعیفعالی 
متفرقه - جک و لطیفه
1396/12/24 ساعت 00:00:00

زنی که از دست چشم چرانی های همسرش به ستوه آمده بود درد دل نزد مادرشوهرش برد،او که زن دانایی بود گفت : من شب ، برای صرف شام به خانه شما میایم ، ولی شام درست نکن .
مرد وقتی به خانه آمد از اینکه همسرش تدارکی ندیده عصبانی شد ولی مادرش گفت: من امشب هوس نیمروهای تو را کردم و با خود تخم مرغ آورده ام تا با هم بخوریم .
پسر مشغول درست کردن نیمرو شد و گفت: مادر چرا تخم مرغ ها را رنگ کردی ؟؟ مادر گفت : زیبا هستند؟ پسر گفت : آری . مادر گفت : داخلشان چطور است ؟؟
پسر گفت : همه مثل هم..
مادر گفت : پسرم زنها نیز همین طورند، هر کدام ظاهری با رنگ و لعاب متفاوت ولی همه درونشان یکی است .
پس وقتی همه مثل همند چرا خود و همسرت را آزار میدهی؟قدر داشته هایت را بدان .و خود را درگیر دیگران نکن .
ناگهان یکی از تخم مرغ ها دو زرده از آب درآمد و گند زده شد به پند حکیمانه مادرشوهر:)))))

..............................................................................

پسر یک عربستانی برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:
برلین فوق العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم میکنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا میشوند.
مدتی بعد نامه ای همراه یک چک دو میلیون دلاری از پدرش رسید که: پسرم بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر...!!

..............................................................................

مرده به داداشش میگه خدا بهت صبر بده برادر
میپرسه مگه چی شده!
میگه واسه زنم واسه عید یه لباس خریدم 900 هزار تومن !
برادره میگه اونوقت چرا خدا به من صبر بده!
میگه لباساشو پوشیده رفته خونه شما.

..............................................................................

دستشُ خاروند گفت آهان مثل اینکه قرار پول بیاد دستم یکم بعد پاشُ خاروند گفت مثل اینکه قراره مسافرت برم بعدش گوشش خاروند گفت یکی داره پشت سرم حرف میزنه..
خلاصش کنم براتون که به همچی اعتقاد داشت الا حموم

..............................................................................

يک روز مردی دست بچه اي را گرفت و به سلماني برد.
به سلماني گفت: من عجله دارم، اول سر مرا بتراش بعد هم موهاي بچه را بزن.
سلماني سر او را تراشيد.
مرد به سلمانی گفت تا موهاي بچه را اصلاح كني برمي گردم.
سلماني سر بچه را هم اصلاح كرد ولي خبري از آمدن مرد نشد.
به بچه گفت: چرا پدرت نمي آيد؟
بچه جواب داد: اون پدرم نبود.
سلماني گفت: پس كي بود؟
گفت: نمیدانم. در كوچه مرا دید و به من گفت بيا دونفري برويم مجاني اصلاح كنيم.


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما
بررسی امنیتی. لطفا کد امنیتی را وارد کنید گوش دادن به کد

بعد>

كامپيوتر و اينترنت

سيستم مديريت محتوا
مقالات
آمار سایت

Get our toolbar!