به سايت تفريحي خوش آمديد

خواص خوراكي ها ، بيماري ها و درمان آنها ، زندگي نامه شعرا ، حكايات ، اشعار ، دانلود ، دانستني ها ، جملات روحيه بخش

تصاوير تصادفي

3.jpg

اطلاعات کاربر


IP شما
38.107.179.242

مرورگر شما
مرورگر ناشناس
سیستم عامل شما
سیستم عامل ناشناس

زندگی نامه مولوی بلخی
رای کاربران: / 15
ضعیفعالی 
زندگی نامه - ایرانی
1387/10/27 ساعت 01:00:45
فهرست صفحات
زندگی نامه مولوی بلخی
صفخه 2
صفخه 3
صفخه 4
صفخه 5

 

 

 

 


جلال‌الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي‌رود و مطالبي را در مشافهات از پدر خود شنيده است در كتابي گرد آورده و «فيه مافيه نام نهاده است و نيز منظومه‌اي بهمان وزن و سياق مثنوي، بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي‌دهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه‌ي مكاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته خاورشناس مشهور آلماني درباره‌ي جلال‌الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده‌ي خود كه مي‌رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد يعني جلال‌الدين را كه آن وقت پسري پنج ساله بود در نيشابور زيارت كرد و گذشته از اينكه (اسرار نامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يك روح نبوت عظمت جهانگير آينده‌ي او را پيشگوئي كرد.
جلال‌الدين محمد بلخي كه بعدها به عنوان جلال‌الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن‌پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي‌البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع‌الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفيت و جلب توجه‌ي عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان‌بيني و مردم‌شناسي برتري كسب نمود، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد به همراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي‌داد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيرت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيرت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتند و در آنجا چهار سال اقامت گزيدند بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند و در آنجا بود كه جلال‌الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمدند و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع‌الثاني سال ششصد و بيست و هشت(628 هجري) وفات يافت. جلال‌الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتدا در خدمت يكي از شاگردان پدرش يعني برهان‌الدين ارمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود، بعد تحت ارشاد درويش قلندري به نام شمس‌الدين تبريزي درآمد و از سال 642 تا 645 در مفاوضه‌ي او بود و او با نبوغ معجزه‌آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال‌الدين اجرا كرد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود به جاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بكار برد. همچنين غيبت ناگهاني شمس در نتيجه‌ي قيام عوام و خصومت آنها با علوي‌طلبي وي كه در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معركه پسر ارشد خود جلال‌الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تاكنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال‌الدين انتخاب مي‌گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از كسوه‌ي عزا كه بر تن مي‌كنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع كه برپا مي‌دارند و واضع آن خود مولانا هست و آن رقص همانا رمزيست از حركات دوري افلاك و از رواني كه مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حركات موزون اين رقص جمعي مشتعل مي‌شد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي‌گشت، آن شكوفه‌هاي بي‌شمار غزليات مفيد عرفاني را مي‌ساخت كه به انضمام تعدادي ترجيع‌بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشكيل مي‌دهد و بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب است. اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كاملتر «مثنوي معنوي» است در اين كتاب كه شاهد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفصيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است از طرف ديگر زبان ساده و غير متصنع به كار رفته و اصول تصوف به خوبي تقرير شده آيات قرآني و احاديث به نحوي رسا در شش دفتر مثنوي به طريق استعاره تأويل و عقايد عرفاني تشريح گرديده است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي‌افزايد همانا سنن و افسانه‌ها و قصه‌هاي نغز پر مغزيست كه نقل گشته. الهام‌كننده‌ي مثنوي شاگرد محبوب او «چبلي حسام‌الدين» بود كه اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترك، است. مشاراليه در نتيجه‌ي مرگ خليفه (صلاح‌الدين زركوب) كه بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد به جاي وي به جانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال به همين سمت مشغول ارشاد بود تا اينكه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با كمال مسرت مشاهده نمود كه مطالعه‌ي مثنوي‌هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال‌الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم كتاب مثنوي كرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام‌الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي به رشته‌ي نظم كشيد و بعد به واسطه‌ي مرگ همسر حسام‌الدين ادامه‌ي آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر به كار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه‌ي بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد. دفتر ششم كه آخرين سرود زيبا و در واقع سرود وداع اوست كمي قبل از وفاتش كه پنجم جمادي‌الثاني سال 672 هجري اتفاق افتاد، پايان يافت و اگر ابيات نهايي طبع بولاق مثنوي كه به تنها فرزند جلال‌الدين يعني بهاءالدين احمد سلطان ولد نسبت داده شده اصيل باشد، دفتر ششم به طور كامل خاتمه نيافته بود و به همين علت به طوري كه طبع لنكو نشان مي‌دهد شخصي به نام محمد الهي‌بخش آن را تكميل كرده است. به حكم اين سابقه، اين كه در شرح مثنوي تركي تأليف اسماعيل‌ بن احمد الانقيروي از يك دفتر هفتم سخن به ميان آمده صحيح نيست و باطل است. اما در باب عقايد صوفيانه مولانا بايد گفت كه وي لزوم افناي نفس را بيشتر از اسلاف خود تأكيد مي‌كند و در اين مورد منظور او تنها از بين بردن خودكامي نيست بلكه در اساس بايد نفس فردي جزئي كه در برابر نفس كلي مانند قطره‌ايست از دريا، مستهلك گردد. جهان و جمله‌ي موجودات عين ذات خداوند است زيرا همگي مانند آبگيرهايي كه از يك چشمه بوجود مي‌آيند از او نشئت مي‌گيرند و بعد به سوي او بازمي‌گردند. اساس هستي، خداي تعالي است و باقي موجودات در برابر هستي او فقط وجود ظلي دارند. در اينجاست به طوري كه وينفليد هم در مقدمه خود به مثنوي بيان كرده، فرق عقيده‌ي وحدت وجودي ايراني از كافه‌ي عقايد مشابه ديگر مبين مي‌گردد. و آن عبارت از اينست كه به موجب تعليم ايراني وجود خداي تعالي در كل مستهلك نمي‌گردد و ذات حي او را از بين نمي‌برد بلكه برعكس وجود كل است كه در ذات باري‌تعالي مستهلك مي‌شود. زيرا هيچ چيز غير از او وجود واقعي ندارد و هستي اشياء بسته به هستي اوست و به مثابه سايه‌اي است از مهر وجود او كه بقايش بسته به نور است. اين برابري خالق و مخلوق اشعار مي‌دارد كه انسان عبارت از ذره‌ي بي‌مقداري نيست بلكه داراي اراده‌ي مختار و آزادي عمل است و از اين رهگذر مسئول اعمال و كردار خويش است و بايد به واسطه‌ي تجليه و تهذيب نفس كه در نتيجه‌ي سلوك در راه فضايل نظير تواضع و بردباري و مواسات و همدردي به دست مي‌آيد بكوشد و خود را به وصال حق برساند. البته اور است كه در اين سلوك دشوار رنج‌آور توسط پير و مرشد روحاني راهنمايي شود و پيداست كه اين حيات دنيوي فقط يك حلقه‌اي است از حلقه‌هاي سلسله‌ي وجود كه آن را در گذشته پيموده و بعد هم خواهد پيمود. نيز در تعليمات جلال‌الدين مذهب تناسخ را كه در فرقه‌ي اسماعيليه هست، مشاهده مي‌كنيم مولانا آن را به سبك اصول تصوف آنچنان پرورانده كه گويي عقيده تطور يا تكامل عصر ما را پيشگويي كرده است.

 

 


<قبل   بعد>

كامپيوتر و اينترنت

سيستم مديريت محتوا
مقالات
آمار سایت

Get our toolbar!