|
صفحه 5 از 5
ديگر فرمود كه در عالم ما را دو تعلق است يكي به بدن و يكي به شما، و چون به عنايت
حق سبحانه فرد و مجرد شوم و عالم تجريد و تفريد روي نمايد آن تعلق نيز از آن شما
خواهد بود.
خدمت شيخ صدرالدين قدسسره به عيادت وي آمد و فرمود كه شفاكالله شفاء عاجلا رفع
درجات باشد اميد است كه صحت باشد خدمت مولانا جان عالميان است، فرمود كه: بعد از
اين شفاكالله شما را باد همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهني از شعر بيش نمانده
است، نميخواهيد كه (بيرون كشند) و نور به نور پيوندد؟»
از گفتار اخير اعتقاد به فلسفهي حكمت و اشراق و(نورالانوار) فهميده ميشود كه در
ورقهاي پيش در اين تأليف به تفصيل از آن صحبت شد.
گفت لبش گـر ز شعر ششتر است
اعتناق بيحجابش خوشتر است
من شدم عريان ز تن او از خيال
ميخرامم در نهايات الوصـال
افلاكي ضمن تأييد داستان اخير مينويسد:«شيخ با اصحاب اشكريزان خيزان كرده روان شد
و حضرت مولانا اين غزل را سرآغاز كرده ميگفت و جميع اصحاب جامهدران و نعرهزنان
فريادها ميكردند.»
چه داني تو؟كه در باطن چه شاهي همنشين دارم
رخ زرين من منگر كه پاي آهنين دارم
بدان شه كه مرا آورد كلي روي آوردم وز آن كوه آفريدستم هزاران آفرين دارم
گهي خورشيد را مانم، گهي درياي گوهر را درون عز فلك دارم، برون ذل زمين دارم
درون خمرهي عالم چو زنبوري همي گردم مبين تو نالهام تنها كه خانهي انگبين دارم
دلا گر طالب مايي بر آبر چرخ خضرايـي چنان قصريست حصن من كه امنالامنين دارم
چه با هولست آن آبي كه اين چرخست ازاوگردان چو من دولاب آن آبم چنين شيرين حنين دارم
چو ديو آدمي و جن همي بيني بفرمانم
نميداني سليمانم كه در خاتم نگين دارم؟ !
چرا پژمرده باشم من؟ ! كه بشكفتست هر جزوم چرا خر بنده باشم من؟ براقي زير زين دارم
كبوتر خانهي كردم كبـوترهاي جانها را بپراي مرغ جان اين سو كه صد برج حصين دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانها گردم عقيق و زر و ياقوتم، ولادت زاب و طين دارم
تو هر گوهر كه ميبيني بجو دري دگر در وي كه هر ذره همي گويد كه در باطن دفين دارم
تو را هر گوهري گويد:« مشو قانع به حسن من كه از شمع ضمير است آنكه نوري در جبين دارم»
برخي نوشتهاند كه مولانا جلالالدين محمد مولوي هنگام مرگ اين رباعي را سروده و
ميخوانده است:
هر ديده كه در جمال جانان نگرد
شك نيست كه در قدرت يزدان نگرد
بيزارم از آن ديده كه در وقت اجل از يار فرومانده و در جان نگرد
علي دشتي نويسندهي شيرين قلم معاصر زير عنوان «روح پهناور» درباره مولانا
جلالالدين بلخي(مولوي) چنين اظهار نظر ميكند: «جلالالدين محمد شايد بيش از هر
شاعري شعر گفته باشد، گفتههاي وي رباعي و غزل و مثنوي از هفتاد هزار بيت تجاوز
ميكند، در صورتي كه بزرگترين و پرمايهترين كتاب شعري ما شاهنامهي فردوسي، كمي
بيش از پنجاههزار بيت ميشود، با اين تفاوت مهم و اساسي كه قسمت اعظم اين كتاب
ارجمند به ذكر نقل افسانههاي تاريخي صرف شده است. به عبارت ديگر بيشتر شاهنامه
موضوع خارجي دارد كه عبارت از حواديث تاريخ افسانهآميز ايران است و آنچه از روح
خود فردوسي تراوش كرده و در شاهنامه، حتي طي بيان تاريخ و حوادث ريخته شده است خيلي
كمتر. با وجود اينها وجه تمايز مولانا در كثرت اشعار وي نيست بيشبه جلالالدين
محمد يكي از پرمايهترين گويندگان ماست. احاطهي وي بر معارف عصر خود، از قبيل:
فقه، حديث، تفسير، علومعربيه و ادبيه. فلسفه و اصول عرفان و تصوف، همچنين اطلاعات
دامنهداري بر شعر و ادب فارسي و عربي قابل ترديد نيست. ولي بزرگي و تشخص وي حتي در
فضل و دانش او نميباشد. وجه تعيين و تشخص وي در گنجايش اين روح تسكينناپذير و پر
از تموج، در پهناوري فضاي مشاعر غير ارادي او، در اين دنياي اشباح و احلامي است كه
در جان وي زندگي ميكنند. . .در افق پهناور وجود او ابرها به اشكال گوناگون ظاهر
ميشوند، هر لحظه اين اشكال به اشكال ديگر برميگردند، نور خورشيد با اين ابرها يك
بازي مستمر و تمام نشدني دارد. هر دم رنگ بديع ديگري بهوجود ميآورد. چشم از اين
همه تنوع شكل و گوناگوني الوان بديع و متحرك خسته نميشود. در اين افق دوردست گاهي
اشعهي خورشيدي، ابرها را ميشكافد و بر كائنات نور ميپاشد و گاهي ضربتهاي سوزان
برق آنها را پاره كرده و بارانهاي سيلابي زمين و زمان را فرا ميگيرد. در فضاي
بيپايان روح جلالالدين اشباح درآمد و شدند، با هم نجوا دارند. اين فضا خالي
نميماند پر از غوغاست پر از ظهور است پر از حركت است.
آنچه جذاب و غير عادي و عظيم، آنچه شايستهي مطالعه و ستايش ميباشد اين است، ور نه
تفاوت سبك و شيوهي گويندگان و نويسندگان چندان مهم و غامض نيست و رجحان يكي بر
ديگري بسته به ذوق و سليقه خوانندگان است. آنچه ثابت و جاويدان و باارزش ميباشد
اين گسترش روح است كه(مولانا جلالالدين بلخي) را از سايرين ممتاز ميكند.
. . . پس هر كس قصه روحش درازتر، متنوعتر، پيچيدهتر و حوادث در آن طاغيتر،
تقديرها كورتر و مستوليتر باشد بيان آن مشكلتر و براي آن كساني كه در پي مجهول و
غامض ميگردند و از حل معما و مسائل رياضي بيشتر لذت ميبرند جاذبتر ميشود. اين
نكته همان چيزي است كه جلالالدين محمد را از ساير شعرا متمايز ميكند. داستان روح
او تمامنشدني، همهمهي جهان مرموز درون خاموشنشدني(طومار دل او بدر ازاي ابد) و
«همچو افسانهي دل بيسر و بيپايانست».
اگر اين تصور و پندار من غلط نباشد بيگمان، مولوي شاعر شاعران است. هفتادهزار بيت
مثنوي و ديوان شمس تبريزي سرگذشت(جان سرگردان) او و آينهي موجدار و نيمتاريكي از
فضاي نامحدود و پر از اشباح اندرون اوست. آنچه او ميگويد مفاهيم متداول و معمولي
يعني معارف مكتسبه نيست. در اين دو كتاب روح او گسترده است، رنگهاي گوناگون فضاي پر
ابر، پر باد، پر ستاره، پر رعد و برق جان او در آنها افتاده است. معارف مكتسبه و
معلومات فقط وسيلهي اين تجلي و انعكاس انديشهي متموج اوست. حوزهي زندگي او به
شكل غير قابل انكار، ولي در عين حال غير قابل تفسيري در آنها، مخصوصاً در ديوان شمس
منعكس است. هر پيشامد و حادثه و هر مشاهدهي جزئي بهانهايست براي بيرون ريختن آنچه
در وي ميجوشد». با اينجا با نقل چند بيت از اشعار علامه محمد اقبال لاهوري متفكر
بزرگ مشرقزمين در عصر حاضر كه دربارهي مولانا جلالالدين بلخي(مولوي) سروده و
همچنين غزلي را كه نگارنده(رفيع) در مرداد سال 1366 خورشيدي در قونيه بر سر مزار
اين عارف بزرگ ايراني سرودهام اين قصهي بيپايان را به پايان ميبرم:
مرشد روشن ضمير
پـير رومـي مـرشد روشن ضـمير
كـاروان عشـق و مستي را اميـر
منزلش برتر ز مـاه و
آفتاب خيمه را از كهكشان سازد طناب
نور قرآن در ميان سينهاش
جـام جـم شرمنده از آئيـنهاش
از ني آن نينواز پـاكزاد
بـاز شـوري در نـهاد مـن فـتاد
فيض پير روم(مولوي)
خيز و در جامم شراب نـاب ريـز
بر شب انديـشهام مهتاب ريز
تا سوي منزل كشم آواره را
ذوق بيتابي دهـم نـظاره را
گرم رو از جستجوي نو شوم
رو شناس آرزوي نـو شـوم
چشم اهل ذوق را مـردم شوم
چون صدا در گوش عالم گم شوم
قيمت جنس سخن بالا كنم
آب چشم خويش در كالا كـنم
باز برخوانم ز فيض پير روم
دفتر سربسته اسرار علوم
جان او از شعلهها سـرمايهدار
من فروغ يك نفس مثل شرار
شمع سوزان تاخت بر پروانهام
باده شبخون ريخت بر پيمانهام
پير رومي خاك را اكسير كرد
از غبارم جلـوهها تعمير كرد
ذره از خاك بيابان رخت بست
تا شعاع آفتاب آرد بدست
موجم و در بحر او منزل كنم
تا در تابندهئي حاصل كنم
من كه مستيهازصهبايشكنم
زندگاني از نفسهـايش كنم
مقام مولوي
مردي اندر جستجو آوارهئي
ثابتي با فطرت سيارهئي
پختهتر كارش ز خاميهاي او
من شهيد نا تمايهاي او
شيشه خود را بگردون بسته طاق
فكرش از جبريل ميخواهد صداق
چون عقاب افتد به صيد ماه و مهر
گرم رو اندر طواف نه سپهر
حرف با اهل زمين رندانه گفت
حور و جنت را بت و بتخانه گفت
شعلهاش در موج دودش ديدهام
كبريا اندر سجودش ديدهام
هر زمان از شوق مينالد چو نال
ميكشد او را فراق و هم وصال
من ندانم چيست در آب و گلشن
من ندانم از مقام و منزلش
مطرب غزلي، بيتي از مرشد رومآور
تا غوطه زند جانم در آتش تبريـزي
بزم رفيع مولانا
اي جلال ملك جان برخيز مهمان آمده
جان و دل آشفتهاي از خاك ايران آمده
اي مهين مولاي مولاي من در شور عشق و عاشقي
ديده بگشا عاشقي زار و پريشان آمده
حسرت آزادي جان در دل شيداي اوست
تا كه ره يابد به جانان مست و حيران آمده
از شرار شاعري آتش بدلـها بر زده
در بيان مثنوي انديشه سوزان آمده
بس غزلها دارد از ديوان شمس تو ز بر
در هواي شمس جان افتان و خيزان آمده
از جدائيها شكايت دارد و افسرده است
در هواي شور ني با سوز هجران آمده
گرچه از سرگشتگان وادي حيـرت بود
با خبرهاي خوشي از بحر عـرفان آمده
«بايزيد» از بادهاش سرمست جانان كرده است
با پيامي رهگشا از «شيخ خرقان» آمده
«سعديش» هم ناله باشد در نواي عـاشقي
همدم «حافظ» ز سوز جان غزلخوان آمده
از «علاءالدوله» تضمين سخن آورده است
همره وجد و سماع شيخ سمنان آمده
اي جلالالدين بيا تا بزم دل روشن كنيم
چونكه مشتاقي به جان با چشم گريان آمده
بزم ما كامل شود از شمس تبريزي به نور
بشنود گر آشنايي همدم جان آمده
حلقه گرد هم زنيد اي عاشقان خوشنـوا
اين نواها از ازل در ساز امكان آمده
زين سماع عاشقي غوغا فتد در ملك جان
چونكه مفتوني به مهماني ز تهران آمده
باده در جامش كن اي سرحلقهي دلدادگان
چون«رفيع» خستهجان درديكش آن آمده
مولوي شعر عرفاني را به حد اعلي رسانيده است. افكار اين شاعر بلند مرتبه دنباله
افكار عطار و سنايي است و خود وي به اين امر متعرف است. مولوي مانند عطار رسيدن به
معشوق حقيقي را فرع ترك علايق و گذشتن از"خود" ميداند. فلسفه وحدت وجود را نيز
مكرر با تعبيرات مختلف در اشعار خود آورده است. مولوي در بيان حقايق بيپرواست و
هرگز معني را فداي لفظ نميكند چنانكه خود ميگويد:
قانيه انديشم و دلدار
من گويدم منديش جز ديدار من
گزيدهاي از اشعار مولوي
آن خانه لطيفست نشانهايش بگفتيد
از خواجهي آن خانه نشاني بنماييد
يك دستهي گل كو؟ اگر آن باغ بديديد
يك گوهر جان كو؟ اگر از بهر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
بيا تا قدر يكديـگر بدانيـم
كه تا ناگه زيكديگر نماييم
كريمان جان فداي دوست كردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم
غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم
گهي خوشدل شوي از من كه ميرم
چرا مردهپرست و خصم جانيم
چو بعد مرگ خواهي آتشي كرد
همه عمر از غمت در امتحانيم
كنون پندار مردم آشتي كن
كه در تسليم ما چون مردگانيم
چو بر گورم بخواهي بوسهدادن
رخم را بوسه ده كهاكنون همانيم
خمش كن مردهوار اي دل ازيرا
به هستي متهم ما زين زبانيم
من مستو تو ديوانه ما را كه برد خانه
صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه
در شهر يكي كس را هشيار نميبينم
هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه
جانا به خرابات آي تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بيصحبت جانانه
هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي
زان ساقي سر مستي با ساغر شاهانه
اي لوطي بربط زن تو مستتري يا من
اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه
تو وقف خراباتي خرجت مي و دخلت مي
زين دخل به هوشياران مسپار يكي دانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
چون كشتي بيلنگر كژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت آن مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز كجايي تو تسخر زدو گفت اي جان
نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا باقي همه دردانه
گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم
گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانه
من بيسر و دستارم در خانهي خمارم
يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده
بر آب ديدهي ما صد جاي آسيا كن
خيره كشي است ما را دارد دل چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن
درديست غير مردن كان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرد
از برق آن زمردهين دفع اژدها كن
بس كن كه بيخودم من ور تو هنرفزايي
تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن
ازين رو اشعر مولوي از جنبهي لفظي يكدست نيست ولي گيرا و داراي مضامين بديع است.
برويد اي حريفان بكشيد يار ما را
به من آوريد آخر صنم گريز پا را
به ترانههاي شيرين به بهانههاي زرين
بكشيد سوي خانه مه خوب خوشلقا را
و گر او به وعده گويد كه دمي دگر بيايم
همه وعده مكر باشد بفريبد او شما را
دم گرم سخت دارد كه به جادوي و افسون
بزند گره بر آبي و ببندد او هوا را
به مباركي و شادي چو نگار من درآيد
بنشين نظاره ميكن تو عجايب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
كه رخ چو آفتابش بكشد چراغها را
برو اي دل سبك رو به يمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقيق بيبها را
ببستي چشم يعني وقت خوابست
نه خوابست آن حريفان را جوابست
تو ميداني كـه ما چندان نپاييم
وليكن چشم مستت را شتابست
جفا ميكن جفاات جمله لطفست
خطا ميكن خطاي تو صوابست
تو چشم آتشين در خواب ميكن
كه ما را چشم و دل باري كبابست
بسي سرها ربوده چشم ساقي
به شمشيري كه آن قطره آبست
يكي گويد كه اين از عشق ساقي است
يكي گويد كه اين فعل شرابست
مي و ساقي چه باشد نيست جز حق
خدا داند كه اين عشق از چه بابست
اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق همين جاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايهي ديوار به ديوار
در باديه سر گشته شما در چه هواييد
گر صورت بيصورت معشوق ببينيد
هم خواجه هم خانه هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار ازين خانه برين بام برآييد
|