دسته: اشعار فارسی

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ۰

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

غزل شماره ۱۹ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیشآتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارددر خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داندنکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار استما...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت ۰

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

غزل شماره ۱۸ ساقیا آمدن عید مبارک بادتوان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراقبرگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت برسان بندگی دختر رز گو به درآیکه دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توستجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ۰

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

غزل شماره ۱۷ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه...

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ۰

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

غزل شماره ۱۶ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودزمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمنکه آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن...

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ۰

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

غزل شماره ۱۵ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابتو ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکاغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا...

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن ۰

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن

غزل شماره ۱۴ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غمگر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناستخوش فتاد آن خال مشکین بر رخ...