دسته: اشعار سهراب سپهری

دریا و مرد ۰

دریا و مرد

تنها ، و روي ساحل، مردي به راه مي گذرد. نزديك پاي او دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد نقش خاطر را پر رنگ مي كند. انگار هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟ و مرد مي رود به ره خويش. و باد سرگران هي ميزند دوباره:...

دلسرد ۰

دلسرد

قصه ام ديگر زنگار گرفت: با نفس هاي شبم پيوندي است. پرتويي لغزد اگر بر لب او، گويدم دل : هوس لبخندي است. خيره چشمانش با من گويد: كو چراغي كه فروزد دل ما؟ هر كه افسرد به جان ، با من گفت: آتشي كو كه بسوزد دل ما؟ خشت مي افتد از اين ديوار. رنج بيهوده نگهبانش برد. دست بايد نرود سوي كلنگ،...

دنگ… ۰

دنگ…

دنگ…، دنگ …. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام...

دود میخیزد ۰

دود میخیزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن. كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر. خويش را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفاي دريا بي خبر. بر تن ديوارها طرح شكست. كس دگر رنگي در اين سامان نديد. چشم ميدوزد...

دیوار ۰

دیوار

زخم شب مي شد كبود. در بياباني كه من بودم نه پر مرغي هواي صاف را مي سود نه صداي پاي من همچون دگر شب ها ضربه اي بر ضربه مي افزود. تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي، با خود آوردم ز راهي دور سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي. ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند از...

رو به غروب ۰

رو به غروب

ريخته سرخ غروب جابجا بر سر سنگ. كوه خاموش است. مي خروشد رود. مانده در دامن دشت خرمني رنگ كبود. سايه آميخته با سايه. سنگ با سنگ گرفته پيوند. روز فرسوده به ره مي گذرد. جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پي يك لبخند. جغد بر كنگره ها مي خواند. لاشخورها، سنگين، از هوا، تك تك ، آيند فرود: لاشه اي مانده به...