زاهد و دیدن خدا

زاهد نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند زاهد نشنید
سپس زاهد فریاد زد : خدایا با من حرف بزن
رعد درآسمان پیچید اما زاهد گوش نکرد
زاهد نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت
ستاره ای درخشید اما زاهد ندید
زاهد فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده
و یک زندگی متولد شد اما زاهد نفهمید
زاهد با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذاربدانم کجایی؟
بنابراین خدا پایین آمد و زاهد را لمس کرد اما زاهد پروانه را کنار زد و رفت.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code