جك و طنز قسمت پنجم

دكتر: خب، بيشتر، وقتي به چه چيزي فكر مي كني افسرده مي شوي؟
بيمار: راستش را بخواهيد، به پرداخت ويزيت!

معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت كمك نمي گيري؟
دانش آموز: آخر او از دست شما دلخور است.
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته قبل به انشاي او نمره بدي داديد!

شكارچي اول: ببين چه كبك زيبايي شكار كرده ام.
شكارچي دوم: اين كه كلاغ است نه كبك.
شكارچي اول: نه ديروز برادرش را زدم، امروز او لباس سياه پوشيده است!

مادر: پرويز جان، مگر زبان نداري كه دستت را دراز مي كني وسط سفره؟
پرويز: زبان دارم ، ولي زبانم به وسط سفره نمي رسد!

اولي: با عمويت كجا مي روي؟
دومي: او را مي برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خريد براي عموم آزاد است!»

اولي: مي تواني به من ده هزار تومان قرض بدهي؟
دومي: نه، تمام دارايي ام فقط شش هزار تومان است.
اولي: اشكالي ندارد. چهار هزار تومانش را به من بدهكار مي ماني

معلم: «سعيد، توجه كن! پنجاه تومان نخود، سي تومان لوبيا و چهل تومان گوشت خريديم.
جمعشان چقدر مي شود؟»
سعيد پس از كمي فكر: «يك كاسه آب گوشت حسابي!»

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code