اشعار برگزيده قسمت چهارم

چنان شكست زمانه پرم كه پندارم
شكنجه‌هاي تو محبت آميز است

يك رو رسد غمي به اندازه كوه
يك روز رسد نشاط به اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است عزيز
در سايه كوه بايد از دشت گذشت

كاش روياهايمان روزي حقيقت مي‌شدند
تنگناي سينه‌ها دشت محبت مي‌شدند
سادگي ، مهر و وفا ، قانون انسان بودن است
كاش قانون‌هايمان يكدم رعايت مي‌شدند
اشك‌هاي هم دلي از روي مكر است و فريب
كاش روزي چشم‌هامان با صداقت مي‌شدند
گاهي از غم مي‌شود ويران دلم اي كاشكي
بين دل‌ها ، غصه‌ها مردانه قسمت مي‌شدند

نمي‌گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهي به ياد آور
رفيقي را
كه مي‌داني
نخواهي رفت از يادش

چو خواهم غم دل با تو بگويم ، جايي نمي‌يابم
اگر جايي كنم پيدا ، تو را تنها نمي‌يابم
اگر يابم تو را تنها و جايي هم شود پيدا
زشادي دست و پا گم مي‌كنم ، خود را نمي‌يابم

ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا ساخت
ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست كه با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه‌ام ، مستم
باز مي‌لرزد ، دلم ، دستم
بازگويي در جهان ديگري هستم
هان ، نخراشي به غفلت گونه‌ام را تيغ
هان نپريشي صفاي زلفم را دست
آبرويم را نريزي دل
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code